Do you need English Subtitles?برای تماشای فیلم به زیرنویس انگلیسی نیاز دارید؟ YesNo

Would you like to rate this movie?

Become a Free Member and enjoy:

FREE
Watch over 1000
Iranian Movies for Free
Create wish list
Rate Movies and TV Series
Invite Friends
Newsletter
(don’t worry, no spam)
Exclusive & Special Offers
or

Already a member? Log in here

x

Get notified when the subtitle is added to this movie

Please Type Valid Email
Request Subtitle

Thank you

You'll receive an email when the subtitle is added to this movie

Become a Free Member

Please Type Valid Email
Become a Free Member
Add Password and become a Free member
Access over 1000 Free Iranian movies
Be the first to know when new movies are added

A House On Water - Khaneye Roye Ab - خانه ای روی آب

A House On Water - Khaneye Roye Ab - خانه ای روی آب


A House On Water - Khaneye Roye Ab - خانه ای روی آب
User Rating
Share This Free Movie

Smell of Camphor, Fragrance of Jasmine director Bahman Farmanara's second film following a 20-year exile from his native Iran depicts the spiritual crisis of a middle-aged man. In the film's dreamlike opening scene, Dr. Reza Sepidbakht (Reza Kianian), a well-off Tehran gynecologist, thinks he runs over an angel while driving home at night with a call girl. The next morning at the hospital where he works, he is shown a comatose boy who is famous for having memorized the entire Koran. These two events cause him to rethink his cynical outlook on life and his relationships with his elderly father, wayward son, and the women he has mistreated since becoming estranged from his wife. When the boy awakens from his coma, Dr. Sepidbakht begins to look to him for answers.

Dr. Sepidbakht runs over an angel one night while driving, and his fingers are deeply wounded after touching the angel. The next day at the hospital, the nurse informs him that a young unconscious boy has been brought to their ward by mistake. Dr. Sepidbakht has an encounter with Ms. Taleghani, one of his old colleagues with whom he used to have a romantic affair. Ms. Taleghani, who had left the hospital for a cancer treatment, complains about Dr. Sepidbakht's behavior. He confesses that he has felt weird after seeing the boy who knows the entire Quran by heart. His secretary, Jaleh, also complains to him about their past involvement and that she can never bear a child but he ignores her. He goes to visit his father at the retirement home and a sad conflict happens between them...
Dr. Sepedbakht informs his secretary that the passengers of a white Peykan have been following him for a while and he asks her for an address to have a burglar alarm installed. His son, Mani, who has been living abroad for 15 years, comes back to Tehran, but gets arrested at the airport for carrying drugs. Dr. Sepidbakht manages to bail him out but at midnight he realizes that his son is injecting himself with drugs. He decides to take him to clinic to quit but Mani escapes the clinic. While searching for his son, he accidentally sees Jaleh's father and finds out that she has not been in contact with them for a long time, and is living alone. Jaleh is in contact with Dr. Sepidbakht's pursuers and sends them to the person who installed his alarm and get the code from him. At the hospital, the doctor sees a colored string and follows it to the young boy's room. The boy wakes up and asks Sepidbakht to take him away. At the house, the boy confesses that he first started to read Quran to attract others' attention but then he started to enjoy it and memorized all of it out of passion. However, when his parents started taking him to different places and showing him off, he got scared and passed out. During the night, the doctor wakes up from the sound of the alarm and sees some people dressed in black. He hides the boy in the closet and goes downstairs, but is attacked and killed by the intruders. The boy approaches him, takes his head in his hands and says: "I am with you."

دکتر سپید بخت، یک شب هنگام رانندگی، فرشته ای را زیر میگیرد، وقتی با دستش فرشته را لمس میکند، انگشتانش دچار زخمی عمیق می شود. روز بعد در بیمارستان، مسئول بخش به دکتر سپید بخت خبر میدهد که پسربچه ای حافظ قرآن را که بیهوش بوده، اشتباهاً در بخش او که ویژه زنان و زایمان است بستری کرده اند. دکتر در بیمارستان با خانم طالقانی، یکی از همکاران قدیمی اش، که مدتی بین آنها رابطه و علاقه ای بوده، برخورد می کند. خانم طالقانی که مدتی برای معالجه سرطانش، بیمارستان را ترک کرده بود از رفتار و اخلاق دکتر گلایه می کند. دکتر به خانم طالقانی اعتراف می کند که با دیدن پسربچه حافظ قرآن، احساس عجیبی پیدا کرده است. ژاله منشی دکتر از او به دلیل رابطه گذشته شان و این که او در نهایت باعث شده دیگر،هیچ وقت نتواند بچه دار شود گلایه می کند دکتر توجه چندانی به حرفهای او ندارد. دکتر برای دیدن پدر پیرش به خانه سالمندان میرود و بین آنها برخورد تلخی صورت میگیرد...
دکتر به منشی اش ژاله اطلاع می دهد که مدتی است سرنشینان یک پیکان سفید در تعقیب او هستند و از او نشانی یک نصب کننده دزدگیر را میگیرد. مانی پسر جوان دکتر سپید بخت که پانزده سال است در خارج زندگی میکند، به تهران بازمیگردد اما در فرودگاه به جرم حمل مواد مخدر بازداشت می شود، دکتر به هر ترتیبی موفق میشود تا مانی را خلاص کند، اما نیمه شب متوجه می شود که مانی در حال تزریق مواد مخدر است، لذا تصمیم میگیرد تا پسرش را برای ترک اعتیاد به کلینیک ببرد اما مانی از کلینیک می گریزد. دکتر که در جست و جوی پسرش به جنوب شهر رفته، اتفاقاً پدر ژاله را می بیند و در می یابد که ژاله مدتهاست با خانواده اش ارتباطی ندارد و تنها زندگی می کند. ژاله با تعقیب کنندگان دکتر سپیدبخت در ارتباط است. آنها به سراغ نصب کننده دزدگیر خانه دکتر می روند و از او رمز دزدگیر را میپرسند. دکتر در بیمارستان متوجه کاموایی رنگی میشود و رد آن را میگیرد و به اتاقی که پسر حافظ قرآن در آن بستری است، میرسد. پسر از خواب بیدار می شود و از دکتر می خواهد تا او را با خود ببرد. پسر در ماشین به دکتر میگوید میداند که دست او با تماس فرشته زخمی شده، اما الان کاملاً مداوا شده است. پسر در خانه دکتر اعتراف می کند اول که خواندن قرآن را شروع کرده به خاطر جلب توجه مردم بوده ولی بعد احساس خوبی به او دست داده و با رغبت و علاقه تمام قرآن را حفظ کرده اما زمانی که پدر و مادرش او را دائماً این طرف و آن طرف عرضه می کنند، احساس ترس از خداوند را پیدا کرده، از شدت نگرانی بیهوش شده است. در نیمه های شب، دکتر با صدای آژیر خطر بیدار شده و متوجه حضور چند سیاهپوش در خانه اش می شود. او پسر محافظ قرآن را در کمد پنهان کرده و به طبقه پایین میرود، اما در آنجا مورد حمله مهاجمان قرار میگیرد و با ضربه های چاقوی آنها کشته میشود. پسر حافظ قرآن نزد دکتر می آید و سر او را بین دستانش میگیرد و میگوید: «من با تو هستم.»

Comments



Similar Videos